تبليغاتX
روزهای زندگی
طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب . از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی...

شانس نداریم که.مثلا رفتیم مهندس شدیم. البته خدا رو شکر. کنکور قبول شدیم تو رشته‌ای که تو دبیرستان فکر می‌کردیم یه خبرائی توشه. دانشگاه رفتیم و درس رو تموم کردیم. بعدش تو همون رشته تو بهترین موقعیت استخدام شدیم اما بازم یه جورائیه. نمی‌خوام زیاد مطلب را کش بدم. صبح به صبح که میایم سر کار همون اول صبحی اعصابمون میریزه به هم. ادارهء ما تشکیل شده از چندتا ادارهء مجزا که با هم یه اداره کل را تشکیل می‌دند.وقتی ما اومدیم تو این اداره یه رئیس داشتیم که بدآدمی نبود. با تجربه بود و با سیاست. البته برداشته بود واسه خودش با انواع و اقسام آدما و ادارات و ... زد و بندی درست کرده بود. واسه خودش تشکیلاتی درست کرده بود و حکومتی می‌کرد.البته ما خیلی چیزا ازش یاد گرفتیم. با همه این بدی هایی که داشت حداقل خوبیش این بود که «مرد» بود! مرد به معنی همین مرد معمولی ها! منظورمون معنای استعاریش نیستا. یعنی زن نبود! یکی از کارمندان تحت امرش یه خانم دکتری بود که الآن رئیس ماست. این از قبل از اینکه ما بیایم تو این اداره، پروژهء زیرآب زنی این رئیس را آغاز کرده بود و بالاخره از بس رفت نشست تو اتاق این رئیسها و زیر آب این بنده خدا را زد  اونو عزلش کردند و اینو گذاشتند جای اون! بدبختی ما هم از اون روز دو چندان شد. توجه کردی؟ بدبختیمون یک چندان بود از این لحاظ که اون رئیس قبلی کاردان بود ولی سوء استفاده می‌کرد. اما این هیچ کاری بلد نبود وظاهرا قصد سوء استفاده هم نداشت. البته اگه نظر ما رو بخوای عرضهء این کارو نداره.بله ما موندیم و یک رئیس ِ زن ِ بی‌عرضهء کار نا بلد که تفاوت سنی زیادی هم باما نداره! از همون روز ما یه چند بار خواستیم اشتباهاتشو بهش بگیم. اما مگه زیر بار می‌رفت؟ خیال می‌کرد ما بدشو می‌خوایم! این شد که حالا که از دست اون رئیس قبلی راحت شده بود زوم کرد روی ما. چندین بار رفت پیش ریئس کل که من هر کاری بخوام بکنم این نمیذاره! رئیس هم ما رو خواست. ما هم که حالا تقریبا یک سالی بود که سابقه‌کاری پیدا کرده بودیم و یه کم به خم و چم کار وارد شده بودیم، دست کردیم تو کیفمون و اسناد و مدارکو در آوردیم. مثلا به آقای رئیس گفتیم ببینید! ما اگه گذاشته بودیم این نامه با امضای شخص شما از این اداره بره بیرون چه افتضاحی واستون می‌شد؟! یاببینید اینجا داشته این سوتی رامیداده و ما بهش گفتیم این کارو نکن. یا ببینید... خلاصه رئیس کل دید که انگار در همه موارد نیت ما خیر بوده و این بنده خدا کار بلد نیست. این شد که به ما توصیه کرد باهاش همکاری کنیم و بعدش احتمالا با اون طرف صحبت کرده که این نیتش خیره! اما یه روز همین خانم رئیس رو کرد به ما و گفت: من اگه با کسی بد بشم دیگه محاله باهاش خوب بشم...
حالا اینا رو که گفتم همش مقدمه بود که ببینیداین خانم چطوری شد رئیس ما! اما اینکه گفتم: صبح به صبح که میایم سر کار همون اول صبحی اعصابمون میریزه به هم، به خاطر این بود که این خانم رئیس صبح به صبح با یکی دیگه از دوستاش که تو دانشگاه باهم بوده‌اند و بعد هم با هم میاند تو این اداره، میاند تو اتاق ما و صبحانه می‌خورند و از اول خوردن صبحانه حرفای خاله زنکی‌شون شروع میشه تآ اینکه این صبحانه را کوفت کنند. اینقدر پشت سر این و اون غیبت می‌کنند و حرفای صد من یه غاز می‌زنند که حال آدم بد میشه. امروز از بس حرفای زشت پشت سر این و اون زدند به این رفیقمون مهندس گفتم دلم می‌خواد...
رفیقمون گفت ناراحت نباش! این طفلکی مطلقه‌است، شوهر نداره، حالشه! این حرفارو نزنه دلش به چی خوش باشه؟!
شانس نداریم که! ملت اداره میرن، ما هم اداره میریم. ملت رئیس دارند ما هم رئیس داریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 13:26  توسط سعید  | 

همین الآن دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم، یه دفعه کتاب فروغمو زیر تخت پیدا کردم! سعید انداخته بودش اونجا.
بازش کردم. صفحهء 98:
امشب از آسمان دیدهء تو  روی شعرم ستاره می‌بارد
در سکوت سپید کاغذها  پنجه‌هایم جرقه می‌کارد
...
 آری آغاز دوست داشتن است  گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم  که همین دوست داشتن زیباست
...
دانی از زندگی چه می‌خواهم؟  من تو باشم، تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود  بار دیگر تو بار دیگر تو

همینطور که بلند بلند و با احساس دارم شعر می‌خونم وارد اتاق می‌شم. سعید تا میبینه صدای شعر فروغ میاد شروع می‌کنه بلند بلند شعر صائب بخونه. یه بیت من می‌خونم و یه بیت اون. تا اینه دیگه طاقت نمیاره و همینطور بلند بلند میخونه تا شعر فروغ را  نشنوه...
سعید از شعر فروغ خوشش نمیاد...

ولی ای مرد ای موجود خودخواه... مگو ننگ است این شعر تو ننگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 0:49  توسط لیلی  | 

خیلی سخته کسی که یه زمانی مدیر مدرسه‌تون بوده، کسی که ازش چوب خوردی تا چیز یاد بگیری، الآن  با درماندگی جلوت بشینه زندگیشو برات بریزه رو دایره  و  اشک تو چشماش جمع بشه.
امشب زنگ زدم به بابای محمدرضا که حال پسرشو بپرسم گفت داریم میریم بیمارستان، قرار گذاشتیم واسه ساعت 8:30 که یه کم با هم صحبت کنیم. هشت و نیم تا حالا داریم حرف می‌زنیم.
کلاس چهارم ابتدایی بودم. یه هفته ما صبحی بودیم و دخترا ظهری و هفته بعد برعکس. چند روز بود بعضی بچه ها روی تخته سیاه یه سری جملاتی واسه دخترا می‌نوشتند و فرداش اونا جواب می‌دادند. یه رفیق داشتم به نام مهران ک... . یه روز گفت بیا امروز ما هم یه چیز بنویسیم. زنگ آخر وقتی همه رفتند خونه ما ایستادیم تو کلاس. گچ را برداشتیم و داشتیم می‌نوشتیم دخترا بادکنکند دست بزنی می‌ترکند... پسرا شیرند مثل شمشیرند که یهو مدیر مدرسه‌مون اومد تو کلاس و ما رو دید و گفت: پس شمائید هر روز این‌ها رو می‌نویسید رو تخته سیاه؟ حالا ما هر چی قسم خوردیم که ما دفعه اولمونه مگه باورش می‌شد؟ رفیقم که خیلی گریه کرد اما من عمرا گریه کنم. الآن دقیقا صحنه جلوی چشمامه که بردمون تو دفتر و چوب را برداشت و گفت دستاتونا بگیرید بالا... مدیر مدرسه‌مون همین بابای محمدرضا بود.
امشب خیلی حرف زدیم. بیشترش درد دل بود. من چیزایی گفتم که اون خبر نداشت و اون چیزایی گفت که من نمی‌دونستم. وقتی حرف می‌زد اشک تو چشماش حلقه زده بود. صداش می‌لرزید، خیلی خودشو کنترل می‌کرد، کم مونده بود گریه کنه بنده خدا. چقدر از دست این بچه بکشه؟
خیلی حرفها زدیم نمی‌دونم فرصت بشه اینجا بنویسم یا نه؟  فقط آخر سر بهش گفتم نظر من اینه که بهش بگی: اگه این دختره واقعا تو را می‌خواد، چرا بعد از اینکه مهریه را بهش دادی نیومد سر زندگیش؟  اگه این دختره واقعا تو را دوست داره چرا بعد از اینکه حق طلاق بهش دادی سریع رفت روش اقدام کرد؟ اگه این دختره تو زندگی با تو را می‌پسنده چرا 40 روزی که وقت داشت تو رای دادگاه تجدید نظر کنه این کارو نکرد؟ بهش بگو بابا من یه بار واسه تو پا پیش گذاشتم و وظیفهء پدریم هم انجام دادم. حالا دیگه اگه خودت دختره را می‌خوای یا علی. عرضه داری خودت برو جلو. چرا می‌خوای باز از آبروی من مایه بزاری؟... بهش گفتم: آقا نکنه نفرینش کنیا؟ نکنه آه بکشیا؟ دعاش کن...
دوست داشتم بهش بگم کاش یکی از اون چوب‌ها رو همون زمان به بچه خودت زده بودی...

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 23:32  توسط سعید  | 

نمیدونم چرا بیخودی اعصابم این چند روزه خورده؟الکی گیر می دم.
سعید که هر شب هیئت بود؛ من اما تا شب تاسوعا جایی نرفتم. شب تاسوعا با خاله  و مامان ومحدثه رفتیم خونه خانم «ص» روضه خیلی سنگینی خوند نمی دونید چه حالی بود.خیلی اشک ریختم. تلافی این چند شب در اومد.
بعد از تموم شدن جلسه رفتیم خونه آقاجون. طبق معمول همه اونجا بودن . سعید هم زنگ زد گفت شام خیلی اضافه اومده چند نفرید؟ بعد هم واسه هممون شام هییت آورد و گفت میای بریم دسته عزاداری تو گ..د ؟ گفتم نه آخه تو که با آقای «ص» هستی. گفت خوب بعد خودت بیا. گفتم اگه شد میام ولی قصد رفتن نداشتم. آخر شب یه دفعه دایی «غ» به سرش زد و گفت میاید بریم دسته عزاداری تو گ..د ؟ زنش گفت نه! من گفتم من میام، محدثه هم خوشحال شد؛ تا ما پا شدیم زنش هم بلند شد گفت منم میام.  مامان گفت آخه با چی میرید گفتیم با موتور!!! مامان خیلی ترسیده بود می گفت آخه سه تایی با موتور؟ خلاصه مامان اومد دم در مارو روی موتورجاگیر کرد ولی من بیست سالی بود سوار موتور نشده بودم با هزار تا سلام و صلوات رسیدیم به مقصد الله اکبر چه جمعیتی... چه عزاداری بود...
شب عاشورا بعد از 2سال مرضیه رو تو دسته عزاداری دیدم، دوست دوران دبیرستانمو، قرار گذاشتیم امشب بریم گ..د. بعد  هم جمعی رفتیم مسجد امام حسین. حیف، سعید نبود.  یاد دوران  مجردی افتادم. چقدر با عشق می آمدم اینجا. هر وقت می رم اون مسجد حال و هوای اون روزا را پیدا می کنم...
حاج آقا بعد از سخنرانی چند خط از دعای عرفه را زمزمه کرد، دلم خیلی گرفت، رفتم تو حال و هوای مکه و کوه جبل الرحمه.
بعد آمدیم خونه ننه. سعید با مامانش و زهرا اومد دنبالمونو بردمون گ..د . خیلی سرد بود. خیلی شلوغ بود. مرضیه را دیدم. واسم جا گرفته بود. بعد از یک ساعتی سرپا ایستادن، دسته عزاداری اومد. وای چه شوری  چه عزاداری.  تا حالا اینجور عزاداری  ندیده بودم. اون ساعتی که همه ملت تو خواب ناز هستند این مردم اینجا اینطور عزاداری می‌کنند. مو به تن آدم سیخ می شد. عزاداری که تموم شد اومدیم خونه. ولی نمی دونم چرا یه حالی بودم...نمی دونم چرا پریشونم....
صبح عاشورا سعید منو برد خونه ننه. رفتم تو ایوون و زیارت و نماز روز عاشورا را خوندم. یک ساعتی طول کشید. عصر هم همراه مامان و زن عمو و محدثه مثل هر سال رفتیم شام غریبان ، خیلی غم انگیز بود. اصلا عصرهای عاشورا که میشه دل آدم می‌گیره. بدتر از عصرهای جمعه. هوا غبار آلوده. آسمون قرمزه.  خیلی دلم می‌خواست سعیدمم باشه.  اس دادم که بیاد. گفت دستم بند هیئته. بعد از نیم ساعت پیاده روی رفتیم سقای کنار مسجد  شمع روشن کردیم وبرگشتیم .
واسه سخنرانی حاج آقا که رفتیم مسجد امام حسین، پرچم حرم امام حسین و حضرت اباالفضل رو آورده بودن. با زهرا رفتیم پرچمو بوسیدیم. چه بویی می داد. بوی بهشت. بوی خاصی بود. تا حالا چنین بویی به مشامم نخورده بود. دلم شکست و عقدهء دلم واشد...
خانوم‌ها کنار پرچمها شمع روشن می کردن. دلم گرفته بود. این مدت سعید اصلا به من محل نداده بود. همش دنبال رفقاش و هیئتاش بود. فکری  به سرم زد و به سعید اس دادم که بیا دنبالم بریم شمع روشن کنیم . آخر شب ساعت 1 بود که رفتیم .هیشکی نبود. خیابونا خلوت. از اون شور و شوق شب قبل هم خبری نبود. احساس عجیبی بود. انگار توی یک شهر متروکه تک و تنهایی. 4 تا سقاخونه پیدا کردیم و به نیت‌های مختلف شمع روشن کردیم . احساس کردم یکم سبک شدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 22:34  توسط لیلی  | 

محمدرضا خودسوزی کرد.

۴لیتری بنزین را ریخته رو خودشو و کبریتو کشیده...

الآن مولی اومد در خونه. داستانش مفصله فعلا داریم میریم بیمارستان.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 20:59  توسط سعید  |